یکشنبه بیست و پنجم دی 1390
غصثه نخور یک روز نوبت رفتن تو هم می شود...دیر یا زودش مهم نیست مهم اینه که میروی یا رفته ای....تفا زندگی...
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 9:28 |
لینک
|
دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
ما بسیجی نیستیم، انجمنی هم نیستیم، اصولگرا نیستیم، از اصلاح طلب ها هم بیزاریم..ما دنباله روهای بهار عربی هستیم در این خزان آشفته ایرانی......
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 17:6 |
لینک
|
شنبه شانزدهم بهمن 1389
نمیدنم چرااز وقتی با فیس بوک آشنا شدم دیگه از وبم خوشم نمیاد...تجدید فراش است به نوعی...به خودم تبریک میگم...مبارک باشد

نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 0:52 |
لینک
|
چهارشنبه هشتم دی 1389
باخبرشدم گاو مش حسن زایید...در ادامه گرگ و روباهی از کوه به سمت روستا سرازیر شد ....ویه خریدار گاو و گوساله نیز همین طور...سگ های با وفای روستا هرچی داد وبیدا کردند کسی متوجه حضور گرگ و روباه نشد جالبتر آنکه کسی متوجه خریدار گوساله هم نشد....هی هی چوپان ها نوید پایان روز را میداد...شب خوبی در راه بود...کدخدای ده به مناسبت تولد گوساله جشنی بزرگ ترتیب داده بود...حتی صاحب گوساله نیز گاو وخونه را رها کرده بود و به جشن با شکوه آمده بود...کدخدا گزارشی از منصف بودن خود ارائه کرد و همه فریاد خدا کدخدا را نگه دارد سر دادند...کسی نمیدانست که این شب نشینی باشکوه تا چه ساعتی ادامه دارد...شور وشوق حرفهای کدخدا گوش چوپانها را کر کرده بود که صدای پارس ها را نمیشنیدند...سالها بود که این بزم و بساط در روستا برقرار میشد ...کدخدا بعداز مرگ پدرش که فردی ظالم و خونخوار بود بزرگ ده شده بود و همه او را می پرستیدند...براستی آن نشانه ای از عدالت و راستی و درستی بود درنظر همه ده...خریدار را کسی ندیده بود نه قبل از این ونه بعدش ...کدخدا این روزها کمی کسالت داشت و همه میدانستند که پسر بزرگ کدخدای بعدی ده است..گرچه یکی از پسران کوچک حرفهایی زده بود که فقط چند چوپان از ان اطلاع داشتند...وحاضربودن رای دوستشان هرکاری بکنند اگه شده ده را به آتش بکشند...پسر بزرگ دوست صمیمی خدا هم بود...گرگ وارد یکی از خونه ها شد وبیست گوسفند را از هم درید ...روبا مرغها را به دام می انداخت و خریدار گاو و گوساله ها را داشت جمع میکرد می برد انگار همه چیز معامله شده بود وتقسیم...گرگ بعداز خون آشامی های فراوان خسته شد و رفت از رودخانه آبی بنوشد..روباه مرغها را برداشته و میبرد قرار بود بقیه روباها را جمع کند...خریدار همه خریدنی های روستا را خرید وبرد بدون هیچ معامله ای...مراسم تمام شد همه جوان و پیر خوشحال از زیستن در چنین دورانی به سمت خانه ها رفتند...نگهان صدای جیغ و داد بلند شد گوسفندها همه و دیگر چارپایان م در خون غلت میخوردند...مرغ و ماکیان را خبری نبود و خریدنی ها هم هم به فروش رفته بودند..حتی گوساله کوچیک...بعداز این جیغ و فریادها همه جلوی خانه کدخدا جمع شدند و شکایت بردن...کدخدا این عمل را اولا نشانه نیک دانستند...ثانیا گفت جنایتکارا به سزای جنایتشون میرسند... به دستور کدخدا کسی حق نداشت از خانه بیرون بیاید...روز بعد چند چوپان و پسر کوچک کدخدا دستگیر شدند به جرم توطئه علیه کدخدا و جانشینان و ضربه زدن به اقتصاد وامنیت محله...پسر بزرگ سخنرانی ها کرد و قرار شد شخصا به عنوان نایب کدخدا مامور این پروند شود...اامه دارد
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 17:31 |
لینک
|
سه شنبه دوم شهریور 1389
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 15:28 |
لینک
|
یکشنبه سی و یکم مرداد 1389
نگاهش این روزها بوی مهربانی می دهد...
شاید می داند که گاه رفتن کولی رسیده است...
مهربانم برای مهربانی شاید دیر باشد دیگر...
تنها زمانی که باقیمانده فرصت بستن چمدانی پر از تنهایی است...
برای سفری به انتها......................................
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 18:29 |
لینک
|
یکشنبه سی و یکم مرداد 1389
قلب من!!!
هر آنچه داشته ام را از من گرفتی
و تقدیم کرده ای
فرصتی هم به من بده....
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 18:25 |
لینک
|
یکشنبه سی و یکم مرداد 1389
روزها همیشه با من سر ستیز داشته اند این بار به سراغم امدن تا تو را از من بگیرند تویی که نبودنت اتشی بر د لم میزند که خموشیش فقط با دیدن توست ای یگانه دوست من...همیشه شهریور بامن ستیز داشته و بهترین دوستان و یارانم را از من گرفته...این بار باز در اوایلش دوباره دست به کار شده تا عزیزترین مرا از من بگیرد مرگ بر شهریور و هفته اولش...انچنان بوده با من که بارها خواسته حتی مرا از زندگی هم بگیرد این ماه لعنتی...اما من نمیذارم با سرنوشتم میجنگم و انگاه ارام میگیرم که تمام سعیمو و کرده باشم و به خودم بگم دیدی تو سعیتو کردی ولی نشد...ولی من نمیذارم دوست خوبم نمیذارم...هرچند تو سعیتو کرده باشی برای دوریت از من...من چه طور نباشم وقتی تو هستی و لبخند میزنی و انهایی که کنارتن براشون فرقی نداره شادی و ناراحتیت وقتی که لبخند تو معنایی برای انها نداره ولی برای من پراز راز و رمزی جاودانه اس...چه طور من ندونم کی میخوابی؟چی میخوری؟کی بیداری میشی؟خدایش من چه جور ارام باشم تو در شهری باشی و من انجا باشم ولی من از تو بی خبر باشم ...من نمیذارم میجنگم حتی اگر تو نخواهی...دیگر دل بخواهی نیست قضیه دیگر حتی در دست من هم نیست که بخواهم تصمیمی از سر عقلانیت بگیرم...در دست تو هم نیست چرا البته دست توه با این تفاوت ماندن خودت ومن ..نه رفتنت که نمیذارم حتی به زور... تو براین باوری که دوری و دوستی...کاش میشد انی که اولین بار این جمله را به کار بر پیداش تا گردنشو خردکنم بگو آخه...
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 17:48 |
لینک
|
یکشنبه هفدهم مرداد 1389
تلخ ترین زخم در این دنیا اینه که تو از خوبی های یک نفر زیاد بشنوی و مایل به دیدارش باشی وبعد برات یه پیام بیاد و بگویند که تو دیگر نمیتونی آن را ببینی...بگند آن امروز فوت کرد بگند مادر بزرگت فوت کرد...تلخ تر آن است که تو لحظه وداع هم نتونی بری باهش خداحافظ کنی بری بگی مامان جان برام دعا کن...بگی از این به بعد کی به طلا عیار ۱۸ بگه بیا پیشم شب ها را...کی ناز کنه عیار مرا(ببخش عیار ۱۸تورا)...راستی مادر امشب میهمان پسرت خواهی بود همون پسری که در راه وطنش ایستاد و شهید شد همانی که نامزدش را به خاطر وطن تنها گذاشت تا فرق مرد و نامرد را به کل دنیا بگوید. ..بگوید چطور کسانی درحالی که در بهترین دانشگاههای خارج یا در خانه های خود لم داده بودند آن زیر رگبار بر ضد دشمنش می جنگید...مادر راستی اگر قرار باشد انسان در این دنیا یه افتخار داشته باشد همان است که شما داری...مادر شهید باشی آرزو به دل بمانی که عروست را بیاری خانه و برا همیشه نتونی...مادر چقدر سخت است...شاید به همین خاطر بود که دل به عیار ۱۸ بسته بودی چون شبیه پسرت شهیدت بود...نمیدانستم به خودم یا به طلا عیار ۱۸ تسلیت بگم...گرچه عیار ۱۸ همه چیز را در درونش میریزد و میخواهد به تمام دنیا بگوید که دنیا در مقابلش کم آورده ولی من میدانم که غمگین است من میدانم که دلش شکسته است...مامان تورا خدا هوای طلا عیار۱۸را داشته باش ...امشب میهمانیت را برگزار کن راستی مادر من هم آنجاس با دلی داغدیده...سلام مرا برسان و وقت آمدنم حتما به دیدنم بیایید...من هم سعی می کنم یه ذره از آن خوبیهایت را برای عیار ۱۸ این تجسم همه خوبی ها انجام بدم...خدا نگهدار...دیدار ما هر لحظه که دلت برای عیار ۱۸ گرفت...
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 3:3 |
لینک
|
چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389
کاش می شد...کارت شارژی میشدم نه ای کاش رمز آن کارت میشدم و میرفتم روی خط ایرانسلت...وبا من(شارژ)با عشقت صحبت میکردی و حرفهای عاشقانه میزدی و میگفتی او را دوست داری...نه ببخش مرا کاش همان کارت شارژ بودم و تو مرا مصرف میکردی تا ریال آخر...
کاش می رفتم تو کتاب هات...اشتباه نکن نمیخوام که عنوان کتابت یا فصلی یا حتی یک خط یا واژه معنی داری بودم نه من این افتخارها را لایق خودم نمیدونم من می خواهم پاورقی ریزی باشم که گهگاه از سر تفنن هم شده یادی از آن بکنی و بخوانی
ای کاش سگ ولگردی بودم که اطراف خانه ات پرسه میزدم و می دانستی که این پرسه ها به خاطر توست...ای کاش...
ای کاش می شد دلم لحظه ای بی تو آرام گیرد...
حتی راه رفتن از جایی که تو رد شده ای حتی واژه ای که تو گفته ای حتی آهنگی که تو گوش داده ای ...بغض را در گلویم جمع می کند تا فریادی شود از اینکه تو نیستی...تا اشکی شود ازهزاران باری که از دوری تو ریختم نه که تو نباشی هستی بودی ولی حسی می گفت با من نیستی...ایکاش همه وجودم اشک میشد میریخت در زیر پایت تا تمیزی کفشهایت شوم...
ای کاش درک میکردی که این واژه ها از ته دلند نه واژه ای که برایشان لحظه ای به مغزم فشار آورده ام...
ای کاش یک بار به چشمانم زل میزدی و این انتظار تلخ را میشکستی و میگفتی...میگفتی میشه گفت دوستتان دارم...ای کاش.........................
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 0:53 |
لینک
|
یکشنبه یکم آذر 1388
هستی ومیبینی چه جور دارم میسوزم... من هم تورا میفهمم آنگاه که به سیگارم پک زدی فهمیدم داری چقد میسوزی؟من وتو ناگاه در دام افتادیم قلبهایمان پاک بود وساده حرف بین من وتو حرف یک روز ودو روز نبود من و تو میخواستیم تا آنگاه که همه چی تمام میشود باهم بمونیم اما تو روی حرفهمون را با خودکار قرمز خط کشیدی و اما من هم تلاش نکردم که تو خط نزنی تو چنان خط زدی که من هم با تو هم آوا شدم ومن هم چنان خط زدم تا از خط خطی تو هم چیزی نموند....واما من باز مونده ام هنوز با لبخندهای تو میخندم گرچه انگار صمیمیت سالهاست که از بین من وتو رفته....من فقط میخواهم صداتو برا همیشه داشته باشم....دوستدار تو یک احمق....
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 12:6 |
لینک
|
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
تو به من خندیدی
و نمی دانستی که من
با چه دلهره ای
از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از
دست تو افتاده به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها ست در گوش من
آرام آرام
خش خش گام تو
تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این
پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما
سیب نداشت
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 14:56 |
لینک
|
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
حقیقتا نمیخواستم راجع به طنز مهران مدیری چیزی بنویسم چرا که معتقدم هر کس باید در مورد تخصص خودش مطلب بنویسد اما باز روحیه بررسی مسایل مختلف کار دستم داد و شروع به نوشتن کردم که امیدوارم بتونم از پس این کار مشکل بر بیاییم همان طور که می دانیم ۲هزار چهره ادامه همان ۱۰۰۰چهره است با این تفاوت که در ۱۰۰۰چهره مهران مدیری بازیگر نقش شصت چی در دادگاه به بیان دفاعیات و همچنین کارهای خود می پرداخت اما در دوهزار چهره در نیروی انتظامی صرفا به بیان اعمال مجرمانه خود می پرداخت و گاهی هم از خود دفاع میکرد .......واما بحث سریال ۲هزار چهره که در واقع با آزاد شدن مجرم اصلی شروع میشد و در همان لحظات اولیه یک تهیه کننده او را با مهران مدیری اشتباه میگرد و شماره تماس برای حضور در یک برنامه را به او میدهد و مسعود شصت چی به شهر خود برمیگردد و طرد او از همان اتوبوسی که برای بازگشت سوار شده بود شروع میشود که برخورد ناپسند مسافران که نمایندگان جامعه هستند با یک مجرم را به تصویر میکشد که در برگشت او به اعمال خلاف اثر گذارند که در واقعه بیانگر تاثیرگذاری جامعه و شرایط برای فرد هستند ودر رجعت به خانه هم با برخورد شاید به ظاهر گرم اما شدیدا بی اعتمادانه خانواده مواجه میشود که این صحنه در قضیه گم شدن پول خونه و صحبت های پدر ومادر شصت چی شاهد آن هستیم که در واقع محیط نامساعد خانوادگی در برخورد با فرزند مجرمشان باز از دلایلی است که او را دوباره به سمت کلاهبرداری هرچند ناشیانه ونا خواسته و به صورت کاملا اتفاقی پیشرفته هستیم می باشد واما باز شرایط سازمانی و محیطی جایی که از محل کار خود (ثبت احوال)اخراج میشود ودر ادامه با برهم خودن نامزدی او مواجه هستیم که او را از لحاظ روحی به هم می ریزد تا جایی که فرار را یر قرار ترجیع میدهد و از شهرش او را آواره پایتختی میکند که باز هزاران دام در انتظار آن هست البته صحنه گفتگوی او با نامزدش که زیباترین بخش مرد دوهزار چهره است نیز جالب و دیدنی وصحبت از آن شنیدنی است در جایی که مسعود شصت چی پشیمان ار اعمالش از نامزدش میخواهد از تصمیمش مبنی بر ترک آن تجدید نظر کند و نامزد در پاسخ اعمال گذشته او را وسط میکشد و شصت چی نیز خود میپذیرد که ازدواج با همچنین ادمی مثل خود او درست نیست اما باز از دوست داشتین میگوید که در جامعه ای که شصت چی در آن زندگی میکند هیچ جایگاهی ندارد ونامزدش میرود و در ادامه میبینیم که با رئیس ثبت احوال ازدواج میکند که باز حکایت جامعه شصت چی(ایرانی) است که میتوان هزار نمونه از آن را در رفتار مسئولان آن دید که نیازی به گفتن آن در اینجا نمیبینم و در صورت لزوم خواهم نوشت......در اینجا لازم میدانم برای پرداختن به ادامه بررسی ۲هزار چهره در مورد و ضعت طنز در ایران بگویم جایی که نمیشود به هیچ شغلی انتقاد کرد و فی الواقع همه نمونه و آرمانی هستند که باز این مسئله به شرایط سیلسی فرهنگی جامعه بر میگردد که نمیخواهم بیشتر از این به این موضوع بپردازم چرا که مهران مدیری در فکر کنم در ۵قسمت اول دو هزار چهره به خوبی نشان داد جایی که او مجبور شده بود در اولین گام برای ساخت طنزش به سراغ خوش برود تا بگوید میشو انتقاد کرد و میشود نارسایی ها را گفت که در اینجا که اوایل داستان هست طبیعتا به خاطر سوژه اش از کیفیت آنچنانی برخوردار نبود که بنده اینجا زیاد به آن نمی پردازم ودر مرحله بعد سراغ شغل خلبانی میرود که هر کسی به راحتی می فهمد که خود شغل خلبانی مورد توجه نیست ودر واقع حالت سمبلیک دارد ومیخواهد وضعیت هواپیمایی کشور را نشان دهد که اینجا نیز هم از لحاظ طنزی و هم بازی بازیگران جز چندین حرکت دست و صورت و ادا و اطوار از دستیار خلبان چیزی برای گفتن ندارد و در واقع با دیدن تا اینجا کار مخاطب از مدیری راضی نیست چرا که جذابیت آنچنانب از لحاظ فیلمنامه ندارد که بعد از پایان همین شاید بتوان گفت آیتم نقطه اوج دو هزار چهره فرا میرسد که از هر لحاظ دیدنی است وآن وضعیت فوتبال کشورمان وهمچنین تیم داری و .........ادامه دارد
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 15:3 |
لینک
|
دوشنبه پنجم اسفند 1387
شعر:زبان قرن بیست ویکم نیست
خدا:حتی اگر نباشد همینی که من میشناسم وتوذهنم هست را خواهم پرستید
کودک:زیباترین موجود طبیعت
کوهستان:آدمها در کوهستان خودشان هستند
عدالت:نیست
مادر:حاضرم یک ثانیه ببینمش وهمه هستیمو بدم
دوست:من دوستانم کم اند ولی زیادند
عشق:بابام میلاد سعید ومصطفی انها معنای عشق برای منند
دانشگاه:من چوپانی را بیشتر از دانشگاه دوست دارم ولی چیز بالاتر از مطالعه را سراغ ندارم
ازدواج:به این موضوع فکر نمیکنم
قدرت:را برای کمک به مردم میخوام
سگ ولگرد:کاش من یک سگ ولگرد بودم
فکر:من بلد نیستم
مرگ:از مرگ نمی هراسم ولی میخوام فعلا زنده بمانم تا طرحهایم را اجرا کنم و کارهای ناتمامم را تمام کنم
باران:عشق زیر باران طعمی دیگر دارد
ترکیه:از این کشور و مردم فاشیست بدم می آید
انسان:همه را دوست دارم
کرد:خیلی دوستش دارم
ایران:نگین زمین
تعصب:جهان بی تعصبم آرزوست
قرآن:دوستم دارم تمام اعضای بدنم جز از قرآن هیچ نگویند
صلح:جان من فدای صلح وآرامش باد
زن:فروید می گوید من ۳۰سال روانشناسی زنان کار کردم نفهمیدم که چه جوریند من می گویم نیش عقرب نه از روی کین است که اقتضای طبیعتش این است که البته این حرفو هم فکر کنم سعدی زده باشه
مرد:از مردان زن نما خوشم نمی آید در فرهنگ ها یکی از معانی مرد داشتن خصایل نیکوست حال چه جنس نر باشد چه ماده
بسیج:من میگم ......تو میگی .....آری تو راست می گویی
فلسطین:برای من یک دغدغه است
کبوتر:تو عمرم یک کبوتر داشتم که نصفه شبی رفت و برنگشت هرگز
موسیقی :با اینکه از بی کلام هم خوشم می آید اما هیچ وقت نفهمیدم که چرا بعضی موسقی بی کلام را بیشتر از با کلام دوست دارند؟
امام زمان:قطعا می آید ................
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 17:12 |
لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
دیشب مثل هر شب میهمان داشتم واین باعث شد دیشب کم بخوابم صبح وقتی موبایل زنگ خورد کمی چشمامو بازم کردم ولی حسی می گفت بی خیال بخواب اما برای منی که سیاست می خوانم و میخوام سیاست مدار شم حقیقتا از دست دادن فرصتی که شاید دیگر تکرار نشود بالاخره خواب را از چشهام گرفت ساعت ۸/۳۰امدم جلوی دانشکده تک وتوک بچه ها آنجا بودند وانتظار دیدار را می کشیدند تا اینکه همه که۱۰۰نفرمتشکل از ( به قول سرپرست طبرستانی نخبه های دانشکده و فرزندان شهدا و جانبازان دانشجو)به سمت اتوبوسهای مستقردر جلوی درب شرقی وساعت تقریبا۱۰صبح به خیابان پاستو و دفتر مجمع تشخیص مصلحت رسیدیم و بعد از عبور از ایست بازرسی که اتاقک کوچکی بود وارد محوطه که پر از درختان خوشکل بود شدیم که البته باد خنکی هم می وزید گویا هوایش متفاوت با دیگر جا ها بود شدیم که بچه ها می گفتند این کاخ مرمر است که شاه ساخته والان اسمش بیت رهبر است بعد از چند دقیقه نشستن در سالن دیدار بالاخره هاشمی با استادمون دکتر زیبا کلام آمد که بعداز تلاوت آیاتی کوتاه از قران دکتر زیبا کلام شروع به سخنرانی کوتاهی کرد که چون مطلب انچنانی نبود از ذکر آن خودداری میکنم وبعدنوبت به جناب سرهنگ طبرستانی رسید تا همراهان را معرفی کند او ضمن گفتن این مطلب که دانشجویان جمع حاضر جمعی از نخبگان و فرزندان شهدا هستند به معرفی جوانترین و پیرترین دانشجویان دانشگاه پرداخت که جوانترین دختری ۱۹ساله بود که در کارشناسی ارشد رشته حقوق بشر درس میخواند وپیرترین دانشجو۶۹سال سن داشت که ترمهای اخر کارشناسی را پشت سر می گذارد بعد اتمام سخنرانی ایشان آقای حق گو همکلاسی خوبم به نمایندگی از بچه ها شروع به صحبت کرد که ضمن بیان سیر حوادث مهم تاریخی دوره معاصر در اخر صحبت هایش را با این سوال که چرا ما نتوانستیم توسعه پیدا کنیم به پایان رساند؟وپس از حق گو دانشجوی دکترا اقای صالحی شروع به صحبت کرد که ایشان به نمایندگی از دانشجویان فرزند شهید و ایثارگران صحبت کردند وضمن گفتن این که کار برای فرزندان شهدا نیست و باید به انها توجه شود (که گفتن این حرف تعجب دانشجویان غیر ایثارگر وحتی فکر کنم ایثارگران وحتی هاشمی را در پی داشت)و نیز این موضوع که ما نتوانستیم ارزشهای انقلاب را پیاده نماییم به پایان رساند با توجه به کمی وقت و مشکلات آقای هاشمی امکان صحبت بیشتر برای دانشجویان دیگر فراهم نشد گرچه باید این مطلب را بیان کنم که این دیدار خصوصی بودتا اینکه نوبت به هاشمی رسید ایشان ضمن خوشآمد گفتن به دانشجویان اعلام کردکه قراربود در پایان ریاست جمهوریم در دانشکده شما درس دهم و دلیل پیشرفت نکردن را مشکلاتی که ما داشتیم دانست و گفت که ما در طول جنگ۱۰۰۰ملیارد دلار خسارت دیدیم که برابر با فروش ۱۰۰سال نفتمون هست او در بخش دیگری از صحبت هایش از رقابت در صحنه اقتصاد گفت که باعث پیشرفت می شود او همچنین با بیان این مطلب که اقتصاد ما برای پیشرفت احتیاج به یک جراحی دارد که خون زیادی از آن جاری خواهد شد وهمچنین به انتقاد از وضع موجود پرداخت و اعلام کرد که همین الان هم بازگرداندن اوضاع به وضع قبلی دچار مشکل شده است گفت در بحث یارانه ها در صورت اجرا کرامت فقرا زیر سوال میرود چرا که فقرا با ماهی ۱۹هزار تومان نمی توانند کاری کنند و بهتر بود کار بود تا فقرا خودشون کار کنندو در بحث ارزشها گفت خود شماها چیکار کردید تا این ارزشها پیاده شوند و گفتند که برا پیاده کردن ارزشها نیز احتیاج به اوضاع اقتصادی بهتری و توسعه یافته داریم والبته با گفتن اینکه الان خوشحال است که می بینددر دانشگلاه فرزندان شهدا و ایثارگران زیادند خواست مثمر ثمر بودن طرحی را که خودش بانی آن بوده است(سهمیه شهید)را نشان دهد البته حرفهای جالب ایشان زیاد بودند که بنده گلچینی از آن را اینجا نوشتم..........و این نیز چندعکس از این دیدار است که خبرگزاری مهر توسط آقای کاظمی تنها عکاس حاضر در جمع ازاین دیدار گرفته اند



نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 13:59 |
لینک
|
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
خوابیدی رو بال موجا...
كاش ميشد بودم كنارت
تو به دريا دل سپردي
من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم ميگردم
اما نيست از تو نشوني
روزگار مارو جدا كرد
يه غروب توي جووني
دل من هواتو كرده
كاش ميشد تورو ببينم
كاش ميشد تو خواب دوباره
دست سردتوبگيرم
دل من هواتو كرده
كاش ميشد تورو ببينم
كاش ميشد تو خواب دوباره
دست سردتو بگيرم

نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 11:53 |
لینک
|
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 11:24 |
لینک
|
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
سلام. این نامه را در بامداد۷.۸.۱۳۸۷ برای تو می نویسم.برای تو که هیچوقت نفهمیدی من کی بودم؟سلام!یادم رفته بود که تو جواب سلام مرا نمی دهی پس دوباره سلام.عزیزم یک شب می خواستم برایت پیام بدهم که اگه دوست داری منو ببخش.فقط بدون آنچنان دلم برایت تنگ شده است که هر کجا ببینمت تو را در آغوش بگیرم گرچه مرا پس دهی گرچه هم می دانم هرگز تو را نخواهم دید هرگز تا پایان دنیا وحتی آن دنیا.آری تو مرا نبخش خوب می دانم یعنی مطمئنم که من به تو دینی ندارم وخصومتت از سر ندانستن ماجرا است.اما من تو را بخشیده اغم تا نبینمت >نبینم که بی دلیل ناراحتی گرچه در روز داوری همه چیز را خواهی فهمید وآنوقت پشیمان خواهی شد..اما کاش کسی حاضر می شد بی با کانه در مقابلت بگوید من کی بودم وچی می خواستم کاش اصلا تو آنقدر بزرگ بودی که همه حرفهای مرا می شنیدی یا می رفتی تحقیق می کردی نه فرار از حقیقت...حالا روزها وماهها از آن ماجرا می گذرد نمیدان خوشحالی یا ناراحت یا همچنان با دید منفی به دنیا می نگری و قصد انتقام داری از همه دنیا.نمیدانم.امیدوارم از اعمالت پشیمان نشی یعنی بشی ولی از رابطه ات با من وتصمیمیکه برای ...گرفتی. امیدوارم دنیا در مقابلت سکوت کند .آری من هم مقصرم اما تقصیر من فریادمه فریادی که اگر بدونی از چه دردی بوده همدردم می شوی...مرا ببخش با انکه بی گناهم اما دیگه واقعا نمیخام از ان ماجرا چیزی بگم یا بشنوم و گلایه کنم .همه دردهای من فریادهای خاموشی است که فقط خدا به ان اشناست.اری همان خدایی که می شناسیم.می خواستم از تو بگویم عذر می خوام که از خودم گفتم عذر می خوام که تو و اطرافیانتو نشناختم .عذر می خواهم. فقط می خواستم بگویم چقدر تو را دوست دارم چقدر اطرافیانتو دوست دارم و صد البته دلم برا همشون تنگ شده وخواهد شدگرچه هیچکدام را هرگز نخواهم دید.البته خدا اگاه تر است که در درون من وشماها چی میگذرد .فقط بدون لحظه اخر خداحافظی تو ان خیابون لعنتی هیچوقت یادم نمیره همام لحظه که تو خوندی ومن اشک در چشمهام حلقه زد... ان لحظه نمی دانم چی شد که ما همدیگر را انجوری بغل کردیم همه وجود من می کفت این لحظه ی اخره خداحافظی برا همیشه رسیده.صدایت( مگری مگری گان)را تا وقتی دوستم همه حافظه گوشیمو پاک کردگوش می کردم واشک می ریختم...این اولین یام و اخرین پیام من به تو است. از شنیدن یشرفتهایت شاد و با غمهات همیشه همدردم... دیدار ما هیچوقت...خدا نگهدار.مهم تویی نرنجی برس به آرزوهات...
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 15:56 |
لینک
|
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
باز دلم هوای شهر خون کرده است
خدا میدونه که باز هوای کارون کرده است
میدونید برای چی تصمیم گرفتم از خرمشهر بنویسم شاید فکرکنید مثلا فرزند شهیدم یا از این قبیل حرف ها محض اطلاع عرض میکنم پدر بنده در۷روز حمله صدام تکریتی به خرمشهر آنجا بود وبه قول خودشان گوشه هایی از قیامت را دیده است البته پدرم آن موقع خیلی جوون بوده وحتی میگه ما مجبور شدیم نان خشکه ها را که تو گونی ریخته بودیم را بخوریم بابام آن موقع ها توبندر در شرکت فیصلی و برادران کار میکرد تا اینکه بعد از اتقلاب بر اثر بی توجهی وجنگ بندر هم بی استفاد ماند وکارکنان انجا هم بی کر شدند حتی دولت فخیمه حاضر نمیشود بیمه ان جوانان دیروز و پیران وسالخوردگان امروز را که محتاجند را بپردازد اینجوری دیگر مردم به بیمه اعتماد نمیکند این دلیل نمیشود که با از بین رفتن رژیم همه پول و بیمه وحقشون ضایع شود مردم برا مواقع خطر خودشون را بیمه می کنند و تغییر رژیم یکی از مهمترین خطرات است و اما دلیل برای نوشتنم چی بود راستش تابستون وقتی خونه عمه ام بودم یه جمله ای از جهان آرا را دیدم که بر دیواری نقش بسته بود که تا مدتها وتا الن هم هنوز تو ذهنم مونده وآن این است که( تو را خدا بروید وبگوئید بر خرمشهر چه گشت) نمیدونم ان رزمند قهرمان که از کشور و انقلاب تاز پایش دفاع میکرد در چه شرایطی اینو گفته اما یه درد خاصی تو این جمله حس میکنم که قابل وصف نیست....ادامه دارد

نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 13:1 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
مه کره غم بیم وغم بیم پیدا من پسر غمم واز غم آفریده شدم
غم نافم بری غم ناوم نیا با غم ناف مرا بریدند وغم نام مرا انتخاب کرد
غم جری ولیم ای چاره سیاه غم صدایم زد که ای چاره سیاه
ارا غم درید؟ کس دالگه دنیا چراغم داری؟.....مادر دنیا
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 15:47 |
لینک
|
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
این ۳شنبه واقعا رویایی بود به حق که سه شنبه بزرگ بود از طرفی مرد تعغیر آمده است که اورا کندی سیاه هم لقب داده اند او از خانه دموکراسی به بیرون امده وهم فرزند جهان سوم است او از پدری کنیایی ومادری آمریکایی است هم فرزند قاره سیاه هست هم فرزند امریکا ۳۰۰ساله او نقطه وصل سیاه وسفید است وهم ارتباط دهنده اسلام و مسیحیت است او از پدری مسلمان واز مادری مسیحی است که تا ۱۲سالگی در کشورهای اسلامی زیسته است هم پدر واقعی اش مسلمان بود و هم پدرخوانده اش مسلم....او در واقع فرزند خوانده آسیا هم هست انتخاب او هم یک تعغییر است چرا که اولین رییس جمهور سرزمین سفید پوستانی هست که تا چند وقت پیش سیاهان را به بردگی می گرفتند وتحقیر می کردند گرچه انتخاب او به معنای این است دیکه رنگ سیاه یا سفید در خانه تمدن نو فرقی ندارد ولی هنوز این نگاه در غرب وحتی ینگه دنیا نیز از بین نرفته است اوبامای این جمع اضداد و فرزند همه ی قاره ها به راستی چه خواهدکرد آیا به قول دوریس لسینگ برنده نوبل ادبیات وکرمانشاهی الاصل او را خواهند کشت وبر دل سیاهان داغش را خواهند گذاشت یلا اینکه او می ماند و انچنان تعغییر راه می اندازد که چهره ای متفاوت لاز آمریکا خواهد ساخت زمان این را تععین خواهد کرد اما همینقدر میدونم که خطر حامله به ما تا /۸سال دیگه رفع شد؟؟؟؟؟؟اما در ایران هم سه شنبه بزرگی بود مجلس برای دفاع از حیثیتش در خانه خودش از خودش دفاع کرد علی رغم همه ی فشارها علی رغم همه ی نیش ها وکنایه ها که آقا استیضاح را باطل می کند وکردان می ماند اما نماند تا هنوز با افتخار بگیم ما مجلس مردمی داریم ...ما...خدا را شکر این سه شنبه یه عید بزرگ برای ما بود.....
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 14:1 |
لینک
|
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
به خاطر آر عشق من
در آن زمان که جامه سپید بخت به مرمر تنت کنند
ودانه های نقل و سکه را نثار مقدمت کنند
به خاطر آر عشق من....
در آن زمان که با ورود تو غریو مجلسی به اوج کهکشان رود
وشادی ونشاط ان به گوش اسمان رسد
به خاطر آر عشق من...
در آن زمان باشکوه که دست خود به دست اودهی
وبیسترحریر خود در اختیار او نهی
به خاطر ار عشق من....
به خاطر آرکه در وادی آن همه شادی وسرور دلی به غم نشسته است...
دلی که مهر خود را به غیر تو به هیچکس نبسته است.........
به خاطر ارعشق من...

نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 9:15 |
لینک
|
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
من نمیدونم چرا این ۱۵ام لعنتی من را بی اختیار یاد ۲۹ می اندازد؟نمی دانم چرا تا ۵را می شنوم یاد ۲۹ می افتم نمی دانم چی بگم یعنی می دونم چرا ولی خوب نمی گم چون من این وبو واسه خودم می نویسم پس گفتن دوباره اش براخودم چه اهمیتی دارد البته من این مطالبو واسه یه نفر دیگه که یه روزی روزگاری می گفت عاشقمه می نویسم ان هم ۵را هم۱۵را هم۲۹را خوب می شناسد به ویژه۲۹را از من بیشتر می شناسه البته من مثلا ۵دی و۵شهریور را بیشتر دوست دارم یا ۲۹اذر که عشقمه یا همین امروز ۱۵مهر اگه بدونید برا من چه روزیه؟؟همین قدر بگم که من زندگی را در میان این روزها فهمیدم فهمیدم که باید عاشق خدا وزندگی بود عاشق عاشق نبودن بودبایدسکوت کرد چرا که بازنده که شکایت نمیکنه کاش ان چیزها یی را که من..........می دید کاش من ......البته من خوشحالم من زنده ام نفس دارم میکشم یه نفس به اندازه ی یه دنیا...من اما علیه خود شورش کرده ام ومی خواهم در همه وجودم انقلاب کنم من دنبال ذره ای آرامشم....
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 12:0 |
لینک
|
دوشنبه هشتم مهر 1387
آن روزها چه بودی ؟این روزها چه هستی؟فاطیمای عزیزم مادر تو یک خائن بود که تو و بچگی هایت را به پای هوس ریخت غافل از ان که هر بازی ۹۰دقیقه هست وباید تا پایان بازی بود و بعد نظر داد؟فاطیمای عزیز به یادت باشد که هیچ چیزی در این دنیا ارزش دوست داشتن نداردهمانگونه که همخونت تو را تنها می گذارد اطمینان داشته باش که عاشقهای به ظاهر مجنونت تورا تنها خواهند گذاشت به حرفهای این شهوت پرستان گوش فرا مده که لحظه ای کنار آنها نشستن نیز تو را به تباهی خواهدکشاند
فاطیمای عزیز نمیدانم تقدیر این امکان را برای من فراهم خواهد کرد که تو را ببینم یا نه اما باز حرفهایم را برایت می نویسم شاید عزیزم هیچ وقت تو این مطالب را هم نخونی اما من می نویسم تا مادر هوسبازت حداقل آن را بخواند بخواند که پرپر کردن رویا یعنی چه؟بخواند هم خون را رها کردن یعنی چه؟فاطیما میدونم اعتقاد تو خیلی قوی هست اری براستی در روزی که همه رسوا خواهند شد؟مادر تونیز حاضر خواهد شد تا پاسخ گو باشد فاطیمای عزیز براستی با دیدن تو چه خواهد گفت آنگاه که از هوس بازی سیر شده وپشیمان است فاطیما میدانم تو ان را خواهی بخشید ولی باز هم کارساز نخواهد بود اشکهای تو دامن ان را خواهد گرفت وان را در آتش غضب الهی خواهد انداخت................ادامه دارد

نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 16:0 |
لینک
|
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
از وقتی که با خبر شدم که داریوش مهرجویی می خواهد فیلم بسازد همیشه تو این فکر بودم که کی فیلمش میاد چرا که فیلم مهرجویی هیچ وقت بد نمی شه که چند وقت پیش شنیدم بخاطر صدای چاوشی بهش مجوز اکران نمی دهند بعدش خبر آومد که فیلم میاد اما با صدای رادان بازهم خوشحال شدیم ومنتظر بودیم که فیلم مهرجویی بیایید آره منظر بودیم که سنتوری بیاد وسرنوشت هزاران جوان ایرانی در نگاه علی سنتوری ببینیم اما وقتی خبر آومد که سنتوری دزدیده شده وفیلمش باز در دست سی دی فروشهای سر خیابانها بغضم گرفت یعنی چه مگر مملکت صاحب نداره مگه یک کارگردان تو زندگیش چندتا فیلم میسازه که یکی شون بدون اینکه رویپرده بیاد در دست دوره گردها باشد اما باز هم امیدواربودم که سنتوری بیاد روی پرده به همین خاطر وقتی دوستان می گفاتد فیلم سنتوری برات بیاریم می گفتم نه گناه داره آن باید بیاد رو پرده تا ما ببینیمش مگر ما چند تا داریوش مهرجویی داریم که تا برامان فیلم بسازه تا اینکه بالاخره تحمل نیاوردم وفیلم را دیدم انصافا یک شاهکار بود که قربانی تعصب نادانیهای ارشاد شد چرا سنتوری با آن معانی عمیقش فقط بخاطر چندتا دیالوگ وصحنه باید اینجوری قربانی شود آره اگه سنتوری میامد خیلی از حرفهای نگفته را می گفت سنتوری می تونست رکورد سینمای ایران را بشکند سنتوری فیلمی جاودانه است برای دوستاران سینمای ایران براستی تا چند سال دیگه فیلمی مثل سنتوری به سینمای ایران معرفی می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 17:42 |
لینک
|
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
فردا ۲۲بهمن است سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران ،انقلاب ما ۲۹ ساله شد وبا لطف الهی میرود تا در تاریخ ماندگار شود وزمینه ساز حضور مهدی موعود شود اما باید توجه داشت که انقلاب ومردم جدایی ناپذیرند و ما باید به مردممان هم توجه داشته باشیم مردم رکن اصلی انقلاب اند اما مردم هم باید در این فرایند شرکت کنند همین مردم بودند که انقلاب کردند وبرای آزادی خود به خیابانها ریختند و کشته دادند پس بایستی از دست آوردشان هم دفاع کننداما شکل دفاع کردن ؟"راههای مختلفی دارد از اقتصاد فرهنگ سیاست گرفته تا بعد نظامی مردم موظفند از انقلابشان دفاع کنند ویکی همین راهپیمایی فرداست تا بار دیگر ندای عدالت طلبان طنین انداز شود وفریاد دفاع از مستضعفین را به گوش دنیا برسانند و بگویند ملت همچنان بیدار است و از آرمان های پیرش دفاع خواهد کرد پس فردا صبح به خیابانها میریزیم و حمایت خود را از جمهوری اسلامی ورهبری انقلاب وآقایمان اعلام می کنیم ودل اسلام دوستان را شاد میکنم وعد ما فردا خیابانهای سرتاسر ایران اسلامی .
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 22:47 |
لینک
|
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
سلام آقا جان در انتظارت سوختیم کی می آیی؟
فردا جمعه است درانتظار آمدنت می نشینیم سرور من بیا دلم بد جوری هواتو کرده

نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 18:30 |
لینک
|
جمعه دوازدهم بهمن 1386
ایواره تان وخیر
دلمه را ایلام فره تنگ بیه هوا دیری ایرله تهریکه ماوا دی دم غروبه کتمه سه یاد ایلام و یاد مردمه ی ویاد ایواره کان الان دی شهر و روستا له ایلام کوچه و خیاوانیان خلوته ماوا ولی ای تیران لعنتیه شلوغ تره ماوا مردم بگر خاو نیرن تازه مانو در بچنه کافی شاب رستوران و....نباید یه بار نان مالان واردی دلمه ارا یانیش تنگه ماو .....هریه سر من قم ور کل ولاتم داشتم موتم الان ایلام ساکت ساکت البته نه خود شهره ایلام دری کم کم مدرنه ماوا و خدا بدبختی مکه درم سکته مکم اعصابم داغان داغانه پنج شش مانگه ارا ایلامی ناتمه وخدا ایلام صفای تر دیری اگه درسم تمام بو لحظی وایریله نیوسم مگه نهاتمه ایلام ایلامه تا ابد عشقه منه مه مینی ذره به ذری دوست دیرم مانشتی وقلارنگ ایلام وایوان شیروانو چرداول دهلرانو دره شهرو آبدانان چوارو ملکشاهی مهران و هلیهلان کرد لر لکیل خووش زووان باید بچمه خابگاه ایلامو ایلامی دوست دیرم تا ابد
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 20:58 |
لینک
|
چهارشنبه دهم بهمن 1386
دوست دارم تنها باشم
دوست دارم تنها باشم این حرفی که من قبلا اصلا به آن اعتقاد نداشتم ولی حالا متاسفانه من خود نیز مدتی این به این جمله اعتقاد پیدا کرده ام
نمی دانم دلیلش چیست ولی دوست دارم تنها باشم
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 22:14 |
لینک
|
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
دلم برات تنگ شده ایلام زیبای من
نوشته شده توسط سیاوش دکارشناسی ارشد خاورمیانه دانشگاه ت در ساعت 14:9 |
لینک
|